داستانک لافگا

صفحه اصلی/برچسب: داستانک لافگا

داستان کریم خان و مرد تهی دست

توسط |1393/7/8 18:16:48مهر 8ام, 1393|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند . کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟ درویش گفت : نام من کریم است و نام [...]

جایزه میوه فروش

توسط |1393/6/13 12:42:42شهریور 13ام, 1393|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. [...]

حضرت سلیمان(ع) و مورچه

توسط |1393/6/3 15:41:22شهریور 3ام, 1393|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , |

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود [...]

راه بهشت و دوزخ

توسط |1393/4/13 7:54:46تیر 13ام, 1393|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده‌روی درازی بود، تپه [...]

حکایت عابد و درخت و شیطان

توسط |1393/4/5 22:07:36تیر 6ام, 1393|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , , , , |

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد [...]

بمناسبت سوم شعبان :کرامات امام حسین(ع)

توسط |1393/3/10 16:47:26خرداد 10ام, 1393|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

در موقعي كه سرپرستي حوزه علميه اراك رابه عهده داشتند براي حضرت آية اللّه حاج مصطفي اراكي نقل فرموده بودند. هنگامي كه من در كربلا بودم شبي كه شب سه شنبه بود در خواب ديدم شخصي به من گفت : شيخ عبدالكريم كارهايت را انجام بده سه روز ديگر خواهي مرد. من از خواب بيدار شدم [...]

رسم عشق

توسط |1393/3/7 20:12:33خرداد 7ام, 1393|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…  نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم مینالید. […]

حضرت زهرا(س) و مرد نابینا

توسط |1392/12/24 4:25:11اسفند 24ام, 1392|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , |

ز علی بن الحسین امام سجاد (ع) نقل شده است که فرمود: مرد نابینایی از فاطمه زهراء (س) اجازه خواست که به خانه آن حضرت وارد شود. حضرت فاطمه (س) خود را از وی پوشانید. پیامبر (ص) با دیدن این منظره فرمودند: چرا خود را از او پوشاندی و حال آنکه او تو را نمی بیند. حضرت [...]

پهلوان رَضو

توسط |1392/12/19 9:56:57اسفند 19ام, 1392|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

دلشوره عجیبی داشت. کمی هم تار می دید ولی مجبور بود. نگاهی به جمعیت انداخت. گوی را که بلند کرد ، سنگین تر از همیشه به نظر رسید . وقتی آن را به هوا پرتاب کرد تا با شانه اش آن را پرتاب کند ، دو گوی در هوا دید و جا خالی داد. صدای خنده [...]

راز موفقیت سقراط

توسط |1392/12/18 4:09:35اسفند 18ام, 1392|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , |

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، [...]