پهلوان رَضو

توسط |1392/12/19 9:56:57اسفند 19ام, 1392|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

دلشوره عجیبی داشت. کمی هم تار می دید ولی مجبور بود. نگاهی به جمعیت انداخت. گوی را که بلند کرد ، سنگین تر از همیشه به نظر رسید . وقتی آن را به هوا پرتاب کرد تا با شانه اش آن را پرتاب کند ، دو گوی در هوا دید و جا خالی داد. صدای خنده [...]