داستان پندآموز

صفحه اصلی/برچسب: داستان پندآموز

كوهنورد،طناب،ايمان به خدا

توسط |1394/5/11 18:16:44مرداد 11ام, 1394|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. […]

حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار

توسط |1393/7/13 7:40:58مهر 13ام, 1393|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , |

روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند. پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! [...]

حکایت سیدمهدی قوام و زن روسپی

توسط |1393/7/10 20:36:44مهر 11ام, 1393|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , , , |

چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، [...]

داستان کریم خان و مرد تهی دست

توسط |1393/7/8 18:16:48مهر 8ام, 1393|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند . کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟ درویش گفت : نام من کریم است و نام [...]

تأثیر یک رفتار خوب

توسط |1392/12/13 4:02:21اسفند 13ام, 1392|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش “جک” بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: “کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی [...]

همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند

توسط |1392/12/12 3:57:45اسفند 12ام, 1392|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , |

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید [...]

ترفند اقتصادی ملا نصرالدین

توسط |1392/12/11 5:03:09اسفند 11ام, 1392|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , |

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. […]

برخورد ابوریحان بیرونی با آدمکش و مزدور

توسط |1392/12/5 4:27:11اسفند 5ام, 1392|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , , , , , , |

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد . شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت [...]

کسب درآمد با الاغ مرده

توسط |1392/12/3 3:45:52اسفند 3ام, 1392|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , |

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار . قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت : « متأسفم جوون . خبر بدی برات دارم . الاغه مرد. » چاک جواب داد : « ایرادی نداره . همون پولم [...]

هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

توسط |1392/12/1 3:30:25اسفند 1ام, 1392|مطالب و حکایات آموزنده دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , , , |

در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان وندیمان ثرتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب [...]