داستانک لافگا

/برچسب: داستانک لافگا

وصیت نامه الکساندر

توسط |1394/5/1 1:40:08مرداد 1ام, 1394|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , |

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. […]

لالایی پیرزن

توسط |1393/12/19 21:03:08اسفند 19ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , |

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز … […]

طنز : کی می تونم برم خونمون؟

توسط |1393/11/30 0:25:31بهمن 30ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , |

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت… […]

کشاورز و قاطر پیر

توسط |1393/10/21 22:51:01دی 21ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , |

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. [...]

چشمه و خشت دیوار

توسط |1393/10/6 21:57:02دی 6ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , |

در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را [...]

درخت مشکلات و نجار

توسط |1393/9/3 21:50:29آذر 3ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , |

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد. درخت مشکلات و نجار […]

کرامات امام حسین(ع) – داستان قاسم جگرکی

توسط |1393/8/4 19:39:13آبان 4ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , , , |

 نزدیک دولت آباد تهران طرفای میدون خراسان اونورا یکی بود جیگر میفروخت معروف بود به قاسم جیگرکی . یک آدم قد بلند ترکه ای ، اما زرنگ ، لات ، چاقو کش . دعوا میشد یه چرخ میزد 10 تا رو میخوابوند . گاهی هم شراب میخورد گاهی . اما …… […]

حکایت حمام رفتن بهلول

توسط |1393/7/28 21:42:05مهر 28ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , |

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا [...]

حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار

توسط |1393/7/13 11:10:58مهر 13ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , , |

روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند. پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! [...]

حکایت سیدمهدی قوام و زن روسپی

توسط |1393/7/11 0:06:44مهر 11ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , , , , |

چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، [...]