مطالب و حکایات آموزنده

//مطالب و حکایات آموزنده

کرامات امام حسین(ع) – داستان قاسم جگرکی

توسط | 1393/8/4 19:39:13 آبان 4ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , , , |

 نزدیک دولت آباد تهران طرفای میدون خراسان اونورا یکی بود جیگر میفروخت معروف بود به قاسم جیگرکی . یک آدم قد بلند ترکه ای ، اما زرنگ ، لات ، چاقو کش . دعوا میشد یه چرخ میزد 10 تا رو میخوابوند . گاهی هم شراب میخورد گاهی . اما …… […]

حکایت حمام رفتن بهلول

توسط | 1393/7/28 21:42:05 مهر 28ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , |

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا [...]

زنی که میخواست با پسرش ازدواج کند!!!

توسط | 1393/7/20 23:00:21 مهر 20ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , |

به گزارش خبرنگار معارف باشگاه خبرنگاران، اميرالمومنين (ع) به (وشاء) فرمود : به محلتان برو! زن و مردي را بر در مسجد مس بيني با هم نزاع مي كنند آنان را به نزد من بياور، وشاء مي گويد بر در مسجد رفتم ديدم زن و مردي با هم مخاصمه مي كنند، نزديك رفتم و به آنان [...]

حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار

توسط | 1393/7/13 11:10:58 مهر 13ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , , |

روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند. پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! [...]

حکایت سیدمهدی قوام و زن روسپی

توسط | 1393/7/11 0:06:44 مهر 11ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , , , , |

چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، [...]

داستان کریم خان و مرد تهی دست

توسط | 1393/7/8 21:46:48 مهر 8ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , |

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند . کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟ درویش گفت : نام من کریم است و نام [...]

جایزه میوه فروش

توسط | 1393/6/13 16:12:42 شهریور 13ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , |

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. [...]

حضرت سلیمان(ع) و مورچه

توسط | 1393/6/3 19:11:22 شهریور 3ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , , |

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود [...]

راه بهشت و دوزخ

توسط | 1393/4/13 11:24:46 تیر 13ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده‌روی درازی بود، تپه [...]

حکایت عابد و درخت و شیطان

توسط | 1393/4/6 1:37:36 تیر 6ام, 1393|دسته موضوعی: مطالب و حکایات آموزنده|برچسب ها: , , , , , , , , |

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد [...]