شعر انجمن – قسمت چهارم و پایانی

آقای عدل بدل دوم:

دومی جزء عدل بدل بودی واین آرزو
شهرت،آرد،کی، بگو

گفت من،شعری نویسم،تا بماند یادگار
مردمان گیرند،قرار

شد مشغول ریاست همچو قرص و معتبر
گفت آرد،بهر من،هم زور،و،زر

وضع کرد،قانون های،بیشمار
انجمن شد………. ..برقرار

مردمان گفتند:
گر که خواهی زن بگیری در آسکان
تا شوی،تو جاودان

نامه ها بنوشته اواندر سر،دروازه ها
تا بخوانند،مردها

مدتی نگذشته،درهم،شد این کارها
شد به جا،بی نظم ها

اهل ده اندر خروش و،ول وله
آمدند،از بهر،گله

که رسنداز بهر یک بیچاره بار
انجمن شد…………برقرار
درپایان از هیئت جوانان ناریان بشنو:

این قضایا مدتی نگذشته،خودبرجان هم افتاده اند
اتشی اندر درون، افراختند

یک مسلمان نیست تادعوای ایشان رسد
یاریئسشان رابرد

خورده اند بر قرآن قسم،تا از حق حمایت کنند
از عدالت درنرند

چونکه ایمانی نبود درپیش شان
خورده،بهم،چون کارشان

بگذریم ازاین کلام،بی ثمر
ازخدا دوری مکن،میکن حذر

راه درپیش است میدان،پرخطر
روی کن برخدا،نه فکر،دگر

هیئتی،بود،بر قرار،درناریان ما
ازجوانان،خوش اخلاق ما

مردمان گفتند این هیئت،چرا
رسم کی،بودی در ناریان،ما

این هیئت،دسته عزاداری،بود
بهرچه فکری،دگر آبادی،بود

چون جوانان این شنیدند بتمام
گفته اند مابگذریم،از این کلام

چون گذشتند،هیئتم،خورده بهم
مردمان افتاده اند،برجان هم

چون گذشته ده،همی مخشوش شد
نه چو مخشوش،بلکه مغضوب،شد

باردیگر هیئت آ مد،برقرار
نام نامی،محمد(ص)،شد استوار

انجمن،شد…………….برقرار

پایان،

شعر از حسن آقای شریف کاظمی
گرد آورنده و ویرایش:
علی شریف کاظمی
۱۳۹۵/۰۶/۱۴